خداحافظ راه ناتمام

بعضی وقتا ما اینقد دل مشغولی زیاد داریم که خدا رو فراموش میکنیم،بیا با هم صاف باشیم راست و حسینی موقعی که شادی و دورو برتون شلوغه تو اون لحظات خدارو هم پیشت احساس میکنی؟
برعکسش اگه دلت گرفته باشه یکی رو میخای به حرفات گوش کنه ،یکی که همدت مونست،محرم رازت باشه،جز خدا کسی رو میشناسی؟
اگه این لحظات بیاد سراغت روت میشه بری پیش خدا؟
متاسفانه تو زندگی ما آدم بزرگا ،
گاهی اوقات این رفتار زشتو با اطرافیان،فامیل،دوست،آشنا و...داریم.
چطور میتونی به کسی که بهش بی محلی کردی به حرفش گوش ندادی،تا اونم حرف بزنه درد دلشو گوش بدی و...
بعد بیای بهش نگاه کنی بگی متاسفم...

تو خودتو جای اون بزار...اگه تنها باشی سر پناهت غیر از خدا کسی نباشه اگه دلت نازک باشه مثل حباب سبک ومثل اینه شفاف و مثل دریا زلال چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟
قرار شد باهم رو راست باشیم
شاید بگی بچه بازیه !؟دیوونه شدی!
تو جوابش باید بگم اره

خدا واسه اینکه به بندش بگه :
بنده خوبم نازم مهربونم بهم نگاه کن هر چی اروم صدا میزنه بهش نگاه نمیکنه آخرش مجبور میشه بخاطر خودش سرش داد بزنه تا بخودش بیاد بفهمه کسی از همه بیشتر دوسش داره و براش میمیره
حالا تو زندگی ما کسانی هستن که مارو خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنیم دوسمون دارن و مجبور میشن داد بزنن بگن دوست دارم بهم نگاه کن،کارایی میکنن که شاید ما اولش خیلی ناراحت بشیم ولی اگه بشینیم یکم خوب فکر کنیم میبینیم اینطوری نیست، شاید ازش متنفر هم بشیم فش بدیم و ... ولی اینو بدونیم اون داره بهمون نگاه میکنه و میگه عاشقتم.
یــــــادمــــــان باشد از امروزخــــــطايي نکنــــــيم
گــــــر که درخويــــــش شــــــکستيم صــــــدايي نکنيــــــم
پــــــر پروانــــــه شکســــــتن هنــــــر انســــــان نيــــــست
گــــــر شکستـيــــــم زغفــــــلت مــــــــــــن و مــــــايي نکنيــــــم
يــــــادمــــــان باشــــــد اگــــــر شــــــا خــــــه گلــــــي را چيــــــديم
وقت پــــــرپــــــر شدنش ســــــازو نوايــــــي نکنيــــــم

قطره، دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت: (( از قطره تا دریا راهی ست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.))
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به
آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت تا روزی که خدا گفت:
(( امروز روز توست. روز دریا شدن.)) خدا قطره را به دریا رساند قطره طعم
دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما.....
روزی قطره به خدا گفت: (( از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟))
خدا گفت: (( هست.))
قطره گفت: (( پس من آنرا میخواهم. بزرگترین را. بی نهایت را.))
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: (( اینجا بی نهایت است.))
آدم
عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمه ای
توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه ء عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از
قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت: (( حالا تو
بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است.))
آن روز بگشوده بال و پر