دلتنگتم
کاش
میشد آدما میفهمیدن وقتی میخوای باهاشون حرف بزنی یه چیزی داره اذیتت
میکنه یا از تنهایی خسته شدی و میخوای با کسی که دوستش داری حرف بزنی تا
شاید صداش، حرفاش آرومت کنه و یه ذره آرامش بهت بده. کاش بفهمن که وقتی
میگی دوستت دارم فقط یه جمله معمولی که ورد زبون همه شده نیست و از ته قلبت
اون آدم واست عزیزه... وقتی هم که یکی رو در این حد دوست داشته باشی
آرزوته که همیشه سالم و خوشحال باشه و هیچکس و هیچ چیز موجب ناراحتی و
عذابش نشه حتی اگه اون بهت اهمیت نده حاضری به خاطرش غرورتو که از همه چیز
واست با ارزش تره رو زیر پات بذاری و واست مهم نباشه....... کاش میفهمیدن
وقتی که به خودت اجازه میدی که بگه چقدر دلت تنگ شده یکم میفهمیدن که معنی
دلتنگی چیه و تا چه حد دلتنگشونی که با همه غرورت به راحتی میگی دلم تنگ
شده واست و حداقل فقط به خاطر همدردی یا اینکه دیگه حرفتو ادامه ندی
نمیگفتن منم همینطور!!!
خداکنه هیچ آدمی تنها نباشه... (خدایا نذار کسی به خاطر تنهاییش دلتنگ و دلشکسته بشه)

زنگ
زده بود که نمی تواند بیاید دنبالم. باید منطقه می ماند. خیلی دلم تنگ شده
بود. آن قدر اصرار کردم تا قبول کرد خودم بروم. من هم بلیت گرفتم و با
اتوبوس رفتم اسلام آباد.
کف آشپزخانه تمیز شده بود. همه ی میوه های فصل
توی یخچال بود ؛ توی ظرف های ملامین چیده بودشان. کباب هم آماده بود روی
اجاق. بالای یخچال یک عکس از خودش گذاشته بود ، با یک برنامه.
وقتی می
آمد خانه ، من دیگر حق نداشتم کار کنم. بچه را عوض می کرد. شیر براش درست
می کرد. سفره را می انداخت و جمع می کرد. پا به پای من می نشست لباس ها را
می شست ، پهن می کرد ، خشک می کرد و جمع می کرد. آن قدر محبت به پای زندگی
می ریخت که همیشه بهش می گفتم «درسته کم می آی خونه ولی من تا محبت های
تورو جمع کنم ، برای یک ماه دیگه وقت دارم.»
نگاهم می کرد و می گفت «تو
بیش تر از اینا به گردن من حق داری.» یک بار هم گفت «من زودتر از جنگ تموم
می شم. وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشون می دادم تموم این روزها رو چه طور
جبران می کنم.»
آن روز بگشوده بال و پر