بنام خدا

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

من از سال80 تقویم که میگرفتم جای کوچیکی واسه یادداشت روزانه بود ،سعی میکردم خلاصه خاطراتمو اونجا بنویسم از اول به نوشتن علاقه داشتم حتی 10 سالم که بود شعر میگفتم چون که هیچکس حمایت وتشویقم نکرد سراغش نرفتم واگرنه عاشق شعر گفتن بودم خودم هم فک کردم دارم چرت و پرت میگم...

میخام بنویسم از روزهای پر دردم از روزهایی که حتی فکر کردن بهشون ادمو یه شبه پیر میکنه اسم کتابمو هنوز پیدا نکردم چی بزارم ولی اسمی رو تو ذهنم دارم شاید اونو انتخاب کردم  قانلی جوزلر همون چشم های خونین...

شاید خیلی طول بکشه چون باید مراجعه کنم به ذهنم و به گذشته برم همه چی از 14سالگیم شروع شد وقتی که من از دنیای خیالی خودم به دنیای واقعی اومدم نمیدونم اونی که کتاب منو میخونه چه حس و حالی خواهد داشت و...ولی خیالم راحته که من تو این دنیا نیستم چون وصیت میکنم بعد مردنم چاپ بشه و در وبلاگم داستان به داستان نوشته بشه به امید روزی که  داستان زندگی من عبرت و تجربه ای بشه واسه بقیه تا چشماشونو خوب باز کنن و دنیارو اونجوری که هست ببینن